حسن پيرنيا ( مشير الدوله )
2313
تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى )
ديد ، چون بيشتر پارتيها بپسر او حمله ميكنند ، به خود او فشار نميآورند ، قدرى جرئت يافت و قشون خود را جمع كرد با اين اميد ، كه پسرش بر اثر تعقيب پارتيها به زودى به او ملحق خواهد شد . كراسّوس جوان چابك سوارانى نزد پدرش فرستاده بود ، كه او را از وضع خطرناك خود و قشونش آگاه دارند . از اينها ، اوّلىها در راه كشته شدند و آخرىها ، كه از دست دشمن با زحمت نجات يافتند ، به كراسّوس گفتند ، كه اگر كمكى نيرومند فورا بپسرش نرساند ، معدوم خواهد شد ( كراسّوس ، بند 33 ) . اين خبر بقدرى كراسّوس را آشفته حال كرد ، كه از حسّيّات متّضاد نميدانست چه تصميمى گيرد . مدّتى بين اين واهمه ، كه هرچه هست ببازد و ميل رفتن بكمك پسرش مردّد بود ، تا آنكه بلشكرش امر كرد پيش برود . اين لشكر تازه به راه افتاده بود ، كه پارتيها دررسيدند . فريادهاى زيل و آوازهاى ظفرمندى ، آنها را مهيبتر ساخته بود . اينها صداهاى موحش طبل را به گوش روميهائى ، كه اين صداها را علامت جدالى تازه ميدانستند ، رسانيدند . پارتيهائى ، كه سر كراسّوس جوان را سر نيزه ميبردند ، بروميها نزديك شده و با استهزاء آنها را توهين كرده ميپرسيدند ، كه اقوام و خانوادهء اين جوان كىها هستند ، زيرا ممكن نيست ، كه جوانى چنين شجاع و اينقدر دلاور ، پدرى بىحميّت و فقير مانند كراسّوس داشته باشد . اين منظره بيش از تمامى دردهاى سابق روميها را مأيوس كرد و بجاى اينكه غضب آنها را مشتعل سازد و حس كشيدن انتقام را تيزتر كند ، از ترس و وحشتى ، كه بر آنها استيلا يافته بود ، خونشان در عروقشان منجمد گشت . كراسّوس در اين بدبختى بزرگ شجاعتش را بيش از آنچه سابقا نموده بود ، نشان داد : او از صفوف قشونش گذشته فرياد زد : روميها ، اين شكست فقط به من مربوط است ، تا شما زنده هستيد اقبال و نام پرافتخار روم پاينده است و بر شما نميتوان غلبه كرد ، ولى اگر بدبختى پدرى ، كه پسرش را از دست داده - آن هم پسرى ، كه اينقدر لايق احترام است - شما را برقت آورده ، شركت خودتان را در اين